چقدر دوست داشتم درست در اولین شب، بعد از آن اتفاق تلخ، کسی از من می پرسید....
کسی برای تصویر زمین خوردنم، برای زخمهای عمیقم، از من می پرسید:
 حالا چه کسی پناهت میدهد؟
 چه کسی چکمه های خونینت رادرمی آورد و دستمال بر زخم ات میگذارد؟
و من با صدایی آرام پاسخ میدادم:
هیچ کس.
دیگر کسی را ندارم.

یادم می آید همان وقت آرزو کرده بودم که برای یک کسی -هرکسی به جز من- در یک جای دنیا -هرجایی دور از من- همه چیز درست سرجایش باشد، همه چیز....
و برایش همه چیز بگذرد و زندگی اش برسد به جاهای خوب، برسد به خوبتر، به عالی، به کافی.... به بهتر از این نمیشود.....

و گذشت... برای من هم گذشت.... و رسید به جای خوب.... به خوبتر، به عالی، به کافی.
و حالا باور میکنم که طاقت آورده ام و گذشته است چون حالا کسی هست که در آغوشم بگیرد و بگوید:
تمام شد... تو طاقت آوردی تمام آن روزهای سخت را و حالا تمام شد... حالا نفس بکش... حالا   از آن روزها اینهمه فاصله داری....
کسی که پناه پیکر ظریفم شد در برابر هر زخم و هر نبرد ناعادلانه ایی....

سرم خم شده بروی بازوی راستش... کنارش ایستاده ام...
و ایستاده ام درست در جایی که دوستش دارم.... وسط زندگی که دوستش دارم و فکر میکنم که چقدر خوب است که هنوز دارم با قوانین خودم زندگی میکنم و همیشه کاری را کرده ام که دوست داشته ام و جایی بودم و هستم که خواستم....
و  او  هست...
اینجا....جای خالی هر نبودنی، نشدنی،هر نتوانستنی...


از تو برای همه چیز ممنونم؛
برای پناه آغوشت، برای بودنت، برای آنکه قبل از هرچیز و هر کس به سمت خودت منعطفی....
که پیشرفتم آرزوی توست
تویی که میدانم حاضر نیستی حتی ثانیه ایی از بودن مرا با کسی تقسیم کنی اما از اینکه یک شهر تحسینم کنند واهمه ایی نداری....
از تو ممنونم برای تمام خوبیها وخاطره ها و چیزها ی زیبا و تکرارنشدنی که نمیتوانم تعریفشان کنم....
از تو ممنونم برای تمام بیست و سوم های اسفند های دنیا....برای تمام بیست و سوم هایی که قبل از متولد شدنمان در دنیا  و حتی بعد از نبودنمان در این دنیا به نام ما هستند.....به نام من و تو....
نگاهت میکنم.... به چشمهایت....
جانم در گلویم می جوشد...
چشمانت به یادم می آورد
که از تمام داراییها و داشتنی های دنیا

                                               من

                                                   بهترین را دارم....



+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 4:8 AM  توسط شیوا بلوریان  | 

در بزرگترین و تخصصی ترین  استودیوی فیلمبرداری کروماکی ایران (blue screen , Green screen) مشغول فیلمبرداری هستیم.

من این استودیو را دوست دارم....شکلش را، ظاهرش، امکاناتش، رنگ سبز لبریز از خلاقیتش، پروژکتورهایش، هوایش را....
هر آنچه که در خیال و تصور وجود داشته باشد را میتوانی پشت سر بازیگر یا سوژه خلق کنی تا تماشاگر پا به خیال و تصور تو بگذارد و آنرا با چشم ببیند... و این فوق العاده است.... فوق العاده...
به همین دلیل این روزها ثانیه به ثانیه اش با علاقه و لذت و خوشحالی زیادی برای من میگذرد....به خصوص در کنار گروهی که تک تک شان را دوست دارم.

فقط یک مساله بسیار کوچکی وجود دارد:

در همسایگی این استودیو، خروسی زندگی میکندکه شیفته ی آواز است.
و چنان غرق در لذت میخواند که انگار حنجره ی استاد محمد اصفهانی است که در استیج پنج هزار نفری میلاد نورچهچه میزند یا که خود استاد محمد نوری است که از دیار باقی برگشته.

استاد، جناب آقای خروس، به محض شنیدن فرمان: سه،دو،یک، حرکت ، چنان نوک مبارک را به سمت آسمان باز میکند و چنان چشمها را می بندد و چنان با تمام قوا شروع به خواندن میکند که انگار اصلا فرمان سه،دو، یک، حرکت برای ضبط صدای استاد بوده است!
و طبیعی است که ما مجبوریم فیلمبرداری را متوقف کنیم تا بلکه بعد از دهها بار خواندن همان یک بیت معروف "قوقولی قوقو"  استاد رضایت دهد و برود آبی بنوشد تا بتوانیم یک سکانس ضبط کنیم.
اما سکوت چنددقیقه ایی استادخروس و دلخوشی ما طولی نمیکشد.
 درست وسط یک پلان حسی و پر حرکت و سخت، او سرحال و انرژی گرفته و خستگی در کرده با نیرویی تازه دوباره شروع به خواندن میکندو ما دوباره باید مدتی را در کات به سر ببریم و به شکل کاملا اجباری از صدای استاد بهره برده و استفاده معنوی کنیم!
بنده خودم، شخصا، حاضرم پیشقدم شوم تا نام ایشان را در کتاب رکوردهای گینس، بعنوان قدرتمندترین حنجره ی خروسی جهان ثبت کنم! که البته خواندنش نه بابت یک خواندن و تمرین- معمولی -صدا، که بابت به رخ کشیدن حنجره ایی است که نه زمان میشناسد نه مکان و در تمام ثانیه های شبانه روز، بدون کات و بدون نفس گیری مشغول تلاوت همان شاه بیت "قوقولی قوقو" است!

جای شکرش باقیست که استاد فعلا همین یک بیت را بلد است. خدا به ما رحم کرده که کل مثنوی معنوی را حفظ نیستند!


این است روزگار ما در بزرگترین و مجهزترین استودیوی کروماکی  یا همان بلو اسکرین ایران.... استودیویی که من بی اندازه دوستش دارم...



پ.ن : ای تمام ساعت 9 های شب من عاشق شماها هستم.... ساعت 9 شب وقتی در استودیو باز میشود که..... وای خداااااااااا.....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 0:23 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


برای خواندن این پست "ادامه مطلب" را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 1:30 AM  توسط شیوا بلوریان 

 

اوندین: فقط یک چیز میخواهم بدانم، آیا موجودات دنیا همدیگر را ترک میکنند؟

شوالیه: چه میخواهی بگویی؟

اوندین:مثلا یک شاه و ملکه که عاشق همدیگرند از هم جدا میشوند؟

شوالیه: مقصودت را نمیفهمم.

اوندین: توی دریا ، وقتی سگهای دریایی جفتشان را پیدا میکنند دیگر از هم جدا نمیشوند و وقتی برای شنا میروند فاصله شان از هم به قدر یک انگشت است و وقتی از پشت سر نگاه کنی، انگار یک سر دارند.

شوالیه: مشکل است، چون شاه و ملکه هر کدام یک خانه، کالسکه و باغ خودشان را دارند...

اوندین: چقدر این کلمه "هرکدام"  وحشتناک است.... چرا؟

شوالیه: چون آنها هر کدام برای خودشان مشغولیات و تفریحات و کارهایی دارند.

اوندین: آخر ، سگهای دریایی هم همین مشغولیات وحشتناک جدا از هم را می توانند داشته باشند! باید دنبال خوراک بروند، از دشمن و خطر فرار کنند، باید شکار کنند... آنها میلیاردها دلیل دارند که یکیشان به راست و یکیشان به چپ برود اما تمام عمرشان موازی و تنگ هم زندگی میکنند.... تمام عمر....

......

......

اوندین ژان ژیرودو، ترجمه لیلی گلستان



پ.ن: برای بازی در یک سریال تلویزیونی به تهیه کنندگی خانم جدلی و کارگردانی آقای جعفری به توافق رسیدم و به زودی در مقابل دوربین این سریال نقش آفرینی خواهم کرد.در بین شلوغیهای تست گریم و لباس و تمرین و دورخوانی و تاتر ، مصاحبه ، بازارچه خیریه ، نوشتن فیلمنامه ، قرارهای دفاتر سینمایی و کارهای عقب افتاده و... اگر فرصتی دست داد شاید بیشتر درباره این سریال نوشتم.


+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 2:58 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



2> 70000000


همیشه قطر کم ، نشانگر ضعف نیست.



+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 2:20 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



با اتمام فیلمبرداری فیلم"فرشته اعظم" ، بازی ام در فیلم "رویای شیشه ایی" به کارگردانی وحید پیماندار آغاز شد.

دختری به نام بهار را بازی میکنم ،با نقشی عجیب ؛که برای پذیرفتنش خیلی تردید داشتم.... اما حالا که در مقابل دوربین هستم از آقای پیماندار، کارگردان فهیم این فیلم ممنونم که با دلایل و استدلال های هوشمندانه و منطقی شان،باعث شدند پا بر تمام تردیدهایم بگذارم و این نقش را بپذیرم....


فیلم "رویای  شیشه ایی"

نویسنده و کارگردان: وحید پیماندار

تصویربردار و نورپرداز: علی بیک زاده

طراح گریم: حسام حیدری

صدابردار: عرفان ابراهیمی

منشی صحنه: سمیه شهرابی

بازیگران: محمد برسوزیان،حمید ابراهیمی، شیوا بلوریان، افشین نخعی، سعید غلامی.

_

پ.ن1: در برنامه های شب یلدا که شبکه های  مختلف تلویزیون تدارک دیده اند، من در برنامه رادیو 7 که از شبکه آموزش پخش میشه در کنار خانم افسانه بایگان و آقایان محمدرضافروتن و بزرو ارجمند و عزت ا... مهرآوران و جمعی دیگر از هنرمندان مطرح سینما و تلویزیون حضورخواهم داشت.یلدا، رادیو7، شبکه 7، ساعت یازده شب تا یک بامداد.

پ.ن2:احساس میکنم پرداختن به فضای کاری و ثبت برخی از آخرین اتفاقات در دنیای بازیگری ام، باعث میشود از آن فضای شخصی و صمیمی حاکم به وبلاگم دور شوم. گرچه ثبت بعضی از اتفاقات کاری من صرفا به دلیل پرسشهای بی پایان عزیزانی بود که جویای آخرین فعالیتهای کاری من بودند، اما راستش آن فضای صمیمی و خودمانی که عاری از اسم ها و رسم هاست را بیشتر می پسندم.اینکه بدور از نامها و  نام پدرانمان و داشته ها و نداشته هایمان صرفا به واسطه اندیشه هایمان با هم به گفتگو بنشینیم و از تفاوتهای اندیشه ها و باورهایمان  بدور از هر کینه و دشمنی ، در فضایی امن ،از هم یاد بگیریم. گمان کنم شما هم با این ایده موافق باشید...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 2:30 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



تصوير برداري فيلم تلويزيوني"فرشته اعظم" ادامه دارد.
 اين روزها من در مقابل دوربين مهدي جهانگرد مشغول بازي نقش اول اين فيلم هستم كه دختري است به نام عاطفه. او  بر اثر سانحه ايي بينايي خود را از دست ميدهد اما عشقي كهنه و قديمي راه نجات او ميشود تا دنياي ديگري را تجربه كند... 
گاهي اتفاقهاي بد زندگي دقيقا همان چيزي هستند كه ما به آنها نياز داريم....

فيلم " فرشته اعظم"
نويسنده و كارگردان: محسن خرمدره
تصويربردار: مهدي جهانگرد
طراح صحنه و لباس: علي عباسي
صدابردار: عليرضا افخمي
بازيگران: شيوا بلوريان، شهرام عبدلی،بهزاد رحيم خاني، گيتي ساعتچي، سيامك اشعريون...

يك خاطره از پشت صحنه اين فيلم كه ديشب اتفاق افتاد:
ديشب صحنه هاي تعقيب و گريز توسط ماشين پليس و تصادف را در آن هواي سرد فيلمبرداري كرديم. صحنه ي سخت و مهمي بود چون همين تصادف منجر به مجروحيت سخت من و در نهايت نابينايي ميشد. گروه گريم تمام صورت من را پر از زخم و خون و مثلا شيشه خورده هاي ناشي از شكستن شيشه جلو ماشين كرده بودند.كه در اصل تكه هاي نبات خرد شده بودند. تعداد برداشتها از زوايا ي مختلف بالا بودوفيلمبرداري بيش از حد طولاني شد و خستگي زياد من و سرماي هوا  باعث شد كه بعد از اتمام كار تصميم بگيرم هرچه سريع تر خود را به خانه برسانم و آن گريم سنگين وچسبنده را در منزل پاك كرده و مستقيم به زير دوش بروم. متاسفانه فكر اين را نكرده بودم كه بين راه وقتي بنزين ماشين تمام ميشود و مجبوري با آن قيافه ساعت چهار صبح وارد پمپ بنزين شوي چه اتفاقي مي افتد... فكر اينرا نكرده بودم كه كارگر محترم پمپ بنزين وسرنشينان ماشين بغلي را دچار چندين سكته ي ناقص و كامل ميكنم ...فقط كمي شانس آوردم كه به پليس ١١٠ زنگ نزدند ومراتحويل ندادند!


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1390ساعت 3:24 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


قبل از هر کاری حتی قبل از تحویل گرفتن چمدانها، لبخند بر لب ،عقربه های ساعت مچی ام را میچرخانم: به دو ساعت جلوتر... حالا عقربه های کوچک ساعتم با ریتم ساعت بزرگ فرودگاه امام یکنواخت میشود ...  اینجا تهران است... و من دو ساعت "زمان" گم کرده ام.



+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 10:20 PM  توسط شیوا بلوریان  | 



حالا دوری از گرمای چهل درجه ی تمام تابستانهای داغ و کلافه ی تهران.
حالا تابستان یعنی روزهای خنک و طولانی وین.
یعنی قدم زدنهای شبانه در کوچه های شهری دور... دور از تهران.
یعنی نوشیدن یک قهوه ی عصرانه بی حضور دلتنگی ها.
یعنی او... یعنی چشمهای مهربان او...
چشمهایم را بسته ام و همانطور که روی علفهای کنار دریاچه دراز کشیده ام شمرده شمرده نفس میکشم
من در آغوش مهربان خدا هستم
پر از آرامش...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 3:12 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


مجموعه ی تلویزیونی" ستاره های سربی" روزهای فرد ، ساعت 21:30 ، از آنتن شبکه ی دوم سیما در حال پخش است که تا بحال 3قسمت از آن روانه ی آنتن شده .

کارگردان: محمدرضا آهنج

بازیگران: نسرین مقانلو، رضا توکلی، فرخ نعمتی، چکامه چمن ماه، شیوا بلوریان، محسن افشانی، شبنم مقدمی، شراره دولت ابادی، امیرحسین مدرس، علی عمرانی و...

البته باید اضافه کنم که بازی من از قسمت پنجم شروع میشه.


امشب هم فیلم تلویزیونی" نشانی سوم" به کارگردانی سید جواد هاشمی از شبکه ی سوم سیما ، ساعت بیست از من پخش شد.

که بایگرانی چون: رامین راستاد، مهدی صبایی،مهدی فقیه، محمد شیری و بهار ارجمند همبازی های من بودند

احتمالا سریال بعدی ام هم در تابستان به پخش خواهد رسید. سریال"ضربان منفی" به کارگردانی اکبر منصور فلاح و سه تله فیلم دیگرم هم در نوبت پخش از شبکه های مختلف هستند.

این روزها در فکر نوشتن فیلم کوتاه بعدی ام هستم... امیدوارم بتونم خیلی زود کلیدش بزنم...و....

این هم مختصری از خبرهای کاری  این روزهادر پاسخ خوانندگانی که مدام از من میپرسند : چه خبر از دنیای تصویر؟ دیگه گله نکنید که سوالتون روبی جواب گذاشتم.

خب من خبرها رو گفتم. حالا نوبت شماست، بگید ببینم شماچه خبر؟

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 3:15 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



یک زن قوی، یک زن راضی، دقیقا چه شکلی است؟

ودر تمام دوران نوجوانی ام هیچ پاسخ روشنی برای این سوال نداشتم اما

در تمام روزهای پر تشویش و اضطراب، روزهای پر رنج و غصه، روزهایی که همه ی درها بسته بودندو من زخمی و دلشکسته و ناتوان بودم ، دلم میخواست شکلش باشم....

شکل یک زن قوی... راضی...

و حالا میدانم که نشده است

و من نبوده ام شکل اویی که آرزم داشتم باشم...

اما حالا

بعد  از دیدن او فهمیدم که یک زن قوی، انسانی است که به هر چیزی و هر کسی فکر نمیکند

زنی که بیخودی نگران نیست، بیخودی احساس خطر نمیکند، بیخودی نمیترسد

بیخودی در مورد کسی قضاوت نمیکند، بیخودی تحت تاثیر زمین و زمان و اتفاقات و هر کس و نا کسی قرار نمیگیرد

بیخودی عصبانی نمیشود، فریاد نمیکشد، بیخودی اعتراض نمیکندو هیچ کار بیخودی انجام نمیدهد....

اگر ترک برمیدارد، اگر هزار تکه میشود، اگر گریه امانش  را میبرد اگر معترض یا خشمگین میشود باز هم استوار قدم برمیدارد بازهم با اطمینان و حمایت میگوید:"نگران نباش" و هیچ کس هرگزنخواهد فهمید که پشت این جمله ی مطمئن چه طوفانی از تنهایی پنهان است...

مریم بانوی عزیز

از تو ممنونم که هستی و با بودنت به من یاد دادی که چگونه میشود نترسید و چگونه میشود در بحرانی ترین شرایط لبخند زد و _برعکس من_ به استقبال اتفاقات ناخواسته رفت

از تو ممنونم

چون تو اویی که آرزو داشتم باشم و میدانم که نیستم...


+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 3:19 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


 من امروز مثل یک خوابم... خواب سپید... 

چقدر شبیه خیال ها شده ام....شبیه آرزویی که کسی یواشکی در گوشه ی تنهای دلش به آن فکر میکند...

من امروز شبیه یک رویا هستم

من همان راه پر مشکلی هستم،که کسی انگار سر نماز برایش معجزه خواسته... معجزه ایی برای امروزشاید...

من امروز دعای کوچک بابا هستم که گاهی غمگین میگفت: "خدایا ختم به خیر کن..."

و مدتها بود که در اطراف من چیزی ختم به خیر نمیشد...

پلک میزنم و از شیشه ی ماشین بیرون را نگاه میکنم... لبخند عابران را میبینم....دست تکان دادن هایشان، واکنش های ناخودآگاه شادی بخششان... و میدانم که امروز هیچ کس با من غریبه نیست...

دستم را از شیشه ی ماشین بیرون می آورم ، باد که به روبان ها میخورد، چیزی گرم در دلم میجوشد....


به دوربین نگاه میکنم و لبخند میزنم... من امروز یک عکس یادگاری ام برای سالهای دور.....



+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 1:44 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


تاریخ : نوزدهم نوامبر 2010

ساعت: 20:57

لوکشین: خارجی،شب، برج ایفل، بالاترین قسمت،میان باران و مه و نور

برداشت یک

صدا، دوربین، حرکت:

                          من ایستاده بودم، خیس از باران،یخ کرده، خیره به شهر پاریس...

                          و نگران بودم که نکند از گرمای قلبم تمام آهن های برج ایفل ذوب شود

                          و نشد، و برج بود و باران بودو او...دستم را که گرفت نمیدانم چه شد که دلم خواست

                          دیگر نترسم

                          برای تمام عمر دیگراز هیچ چیز نترسم و ذوب شوم در آن لحظه ی عزیز تکرارنشدنی...

                          تکرار نشدنی تا.... همیشه.....


 _ این سکانس کات ندارد.



پ.ن: و حالا که از سفر برگشته ام، فکر میکنم که هیچ چیز در د نیا آنقدر ارزش ندارد که شب نوزدهم نوامبر2010 آن بالا، بالای برج ا یفل....و آن اتفاق.


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 6:26 PM  توسط شیوا بلوریان  | 


براي من _ يك مسافر _
اين شهر دور
نزديكترين نقطه ى جغرافيايى جهان است
به اينجا
به نقطه ايي سرخ و سوزان كه در سمت چپ بدنم
گرم و تب دار مى تپد:
                             قلبم...



+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 0:16 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


از من خبر میگیرد...  مدام...  دورادور.

اما هیچ وقت از آن حد مجاز نزدیکتر نمی آید.

دقیقا مثل مُرده ها که به خواب زنده ها می آیند...

توی خواب، مُرده ها همیشه در حال رفتن از جائی به جائی اند...مُرده ها میدانند که مرده اند...

نیامده اند که بمانند...

مُرده ها همیشه باید بروند چون دیرشان شده...

و همیشه در خواب نگران چیزی هستند که هنوز نگاهشان پشت آن مانده...

و

او چقدر شبیه است به :

                                   خواب مُرده ها را دیدن....




+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 2:15 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



من امروز حالم خوب است...

من امروز یک کار بزرگ انجام داده ام

من امروز آرزوهایم را روی کاغذهای کوچک سفید نوشتم و در بلندترین نقطه ی تهران رهایشان کردم تا بر آورده شوند...

به کاغذهای سفید نگاه میکردم... به باران ملایم آرزوهایم...

و فکر میکردم به خدایی که به قول بابا : " به مو می رساند اما پاره نمیکند"

و لبخند زدم

به آسمان، به بابا، به خدا... و فکر کردم که امروز چقدر حالم خوب است....


پ.ن: کسی را دیده ام... همین دیشب... و دیدنش مثل یک اتفاق بود ...و حالا حالم مثل کسی است که دست دراز کرده  تا باریکه ی لطیف نور را لمس کند...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 1:50 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


گمان کنم کسی هرگز تولد خود را نخواهد دید...

به پاس شجاعت و نترسیدن در نبرد زندگی_ در تمام این سالها_ در آینه نگاه میکنم و میگویم:


جنگجوی شجاع کوچک گمنام، تولدت مبارک.


و این تمام جشن با شکوه من است....

همین.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 2:49 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



اینرا فهمیده ام که تازگیها، هربار ، وقتی بغلم میکند، می لرزد...

چشمهایش را می بنددو از اعماق وجودش می لرزد.... انگار که بخواهد از من، از ترکیب مشترک من و او   و آغوشش در برابر گذشت زمان محافظت کند....

اینجور وقتها، ناخودآگاه ، چشمهایم را می بندم و مثل آدمهای نابینا ، با حوصله و دقت صورتش را لمس میکنم تا قبل از رفتن اش، حضور فیزیکی اش را به خاطر بسپارم...

میخواهم برای زمانی که همه چیز تبدیل به دلتنگیها و خاطرات پراکنده می شود چیزی داشته باشم که به آن دل خوش کنم.

برای روزهای دلتنگی است

برای روزهایی که نیست

روزهایی که دستهایم، اشیای خانه و دیوارها را نا امیدانه لمس میکنند تا چیزی پیدا کنند که کمترین شباهتی با او داشته باشند

برای روزهایی که تسکین دلتنگی هیچ چیز نمیتواند باشد مگر حجم و شکل و صدای معینی به نام او...

دستهایم

دستهایم عاقلانه برای روزهای سخت دلتنگی تلاش میکنند...


من در آغوش لرزان او خودم را دفن کرده ام


+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 9:51 PM  توسط شیوا بلوریان  | 


پخش برنامه ی تلویزیونی "شب مهتاب"  از 21 شهریور ماه 1389

یکشنبه، سه شنبه، پنج شنبه، ساعت 22/10 (بیست و دو و ده دقیقه) ، شبکه ی سه.

بازیگران: منوچهر والی زاده ، شیوا بلوریان.

( مدت آنتن: حدودا سه ماه)



پ.ن:  چون یک اطلاع رسانی ساده است با احترام به همه ی عزیزان،  نظر خواهی برای این پست مسدود است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 1:35 AM  توسط شیوا بلوریان 


می گوید: تا پیدا شدن وسایل گمشده ام، سفرم را به تعویق می اندازم. شاید پیدا شدند.

و من،با تمام حجم دل، با آخرین توان

زیر لب دعا میکنم:

خدا کند این وسایل گمشده

                                 تا آخر دنیا

                                                پیدا نشوند....



+ نوشته شده در  یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 0:4 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



آخرین روز بود. صبح زود.

و درست یادم نیست که چه شد اما به خاطر دارم که بعد از گفتن آن حرفها ،دستم به طرف روسری ام رفت و روسری ام را مرتب کردم.

گفت: این کار ت، چقدر معنی داشت.

سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم و گفتم:چون حس میکنم یه مرد غریبه تو ماشینم نشسته...

و راست گفتم.

و در همان حال که راست میگفتم داشتم به او... به آغوش او...  به چشمهای او... به بوی عطر او ...به چند روز قبل....به سالهای قبل فکر میکردم. به التهاب عمیقی که سالها در این رابطه بود...

و داشتم به خودم میگفتم که اینهم راست است که این آخرین دیدار با یک بیگانه است

                                                                           و گره روسری ام را محکمتر کردم.....


کسی از آینده خبر ندارد...

آینده میتواند تلخ یا شیرین باشد،

آینده میتواند متفاوت باشد...


اینرا امشب فهمیدم

همین امشب که _بعد از گذشت آنهمه روز و سال_ دیدمش...

و دیدنش تمام آن تلخی ها و تمام آن سکانس آخر در آن صبح عجیب را به بادها سپرد...

 و حالا

چشمهایم را بسته ام

دستهایم روی صورتم هستند

دستهایم بوی همان عطر همیشگی اش را میدهند

نفس عمیق که میکشم، در تمام وجودم منتشر میشود....

بغض میکنم

طوفان به پشت پلکهایم رسیده است...

بی قایق،

           بی بادبان،

                          بی پارو ،

                                       میخواهم دلم را به دریای طوفانی بسپارم...




+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 0:28 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


چه میدانی؟

              شاید آنکه روزگاری تنهایت گذاشته، حالا خودش هم مثل تو تنهاست...



+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 1:31 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



جایی در این دنیا سراغ نداری که بشود آنجا، این کوله بار لعنتی پریشانی را بر زمین گذاشت؟



+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 2:35 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


هنوز هم....

دلم میخواهد تو را ببوسم........................... هنوز هم...

به خاطر گذشته

به خاطر الآن

به خاطر آینده... آینده ایی که بی تو ،من، تا همیشه در ذهنم امتدادش می دهم...

یادت باشد یکبار زیر رگبار باران ایستادم و دعا کردم که هر جای دنیا رفتی و با هر کس که دوست شدی، دوست من بمانی

یادت باشد اگر... اگر دوست من نمانی....



+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 1:39 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


وقتی درباره ی فیلمساز بودن ات و کارگردانی های متفاوتی که در تئاتر حرفه ای انجام داده ای طوری صحبت شود که بازیگر بودنت را کاملا در سایه قرار دهد، طبیعی است که چنین گفتگویی در خبرگزاری مهر شکل بگیرد...

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1107276

http://www.mehrnews.com/fa/Default.aspx?Page=4&t=Cultural

پانوشت1: تشکر از خانم فاطمه عودباشی در خبرگزاری مهر

پانوشت2: تشکر از "رها" ی عزیز به خاطر پست" هیچی... فقط تشکره" در وبلاگ صمیمی اش.

http://raha0421.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 3:18 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


چقدر بایدبگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟


چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟


                                                                                 (آنا گاوالدا، نشر قطره)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 3:22 AM  توسط شیوا بلوریان  | 



کتاب را ورق میزنم. یادگاری است از سالهای پیش و دوستی قدیمی. کنار صفحه ی اول،برای من شعری نوشته:

"...گلوی نازک پرنده در دشت مواج گندمزار..."

دلم میلرزد.

حرف زدن از پرنده ایست که چنان از شوق خواندن لبریز است که گلوی نازک او تاب فوران صدا را ندارد...

گمانم گریه میکنم.

خودم را یه یاد می آورم.

گلوی من، جان نازک من، فوران اینهمه دلتنگی را تاب می آورد؟



+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 1:21 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


من امشب یاد گرفتم

 که هر آدمی میتواند با ایمان و قدرت حرفی بزند که چند وقت بعد، دقیقا برعکس همان حرف را هم، با همان ایمان و قدرت بزند.

دلگیر نیستم

            جهان محل وقوع تغییرات ،در هر لحظه است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 1:59 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


از خواب می پرم. از خواب پریشان. نیمه شب است. تمام تنم درد میکند.

می نشینم لب تخت.قلبم تند میزند. گلویم خشک شده است.

یاد حرف خانم جان می افتم که می گفت:

 بگذار کسی باشد که وقت مریضی و تب، نیمه شب یک لیوان آب به دستت بدهد...

به دیوار تاریک روبرو نگاه میکنم.

کاش کسی یک لیوان آب به دستم میدادتا آرام بگیرم... دلم آغوش میخواهد...پناه...کمی حرفهای مهربان...

سرم پائین است و دستهایم دو طرف صورتم هستند. انگشتهایم آنقدر بین موهای آشفته ام میمانند تا دستم خواب میرود.

پس خواب دیده بودم...

سعی میکنم خوابم را به خاطر بیاورم:

- خواب دیدم تو پرنده شده بودی. آنهمه راه که به دنبالت آمدم فقط به یک دلیل ساده بود: میخواستم چیزی به تو بگویم... اما صدا نداشتم....تو مرا نمیدیدی و من بیصدا ... بی صدا مثل سایه به دنبالت...


در تاریکی اتاق چشمهایم را میبندم. دستم را به ساق پاهایم میکشم. انگار هنوز از آنهمه دویدن خسته اند.

با چشمهای بسته به چیزی که میخواستم به تو بگویم فکر میکنم.


اینهمه راه به دنبالت دویده بودم که فقط به تو بگویم:

- بیا

پرنده ی کوچکم

نترس

بیا اینجا

بیا در گودی کوچک بالای قلبم

خانه بساز....


بی اختیار دستم را روی قلبم میگذارم...

گلویم هنوز خشک است. بی حس و حال و عرق کرده روی تخت می افتم.

روبالشی خیس، ملافه های آشفته و تاریکی مرا در آغوش میگیرند....


+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 0:59 AM  توسط شیوا بلوریان  | 


عباس دلدار، پشت خط است. صدایش میلرزد.

می پرسم: چیزی شده؟

می گوید: متاسفانه خبر خوبی ندارم شیوا...

می پرسم: کسی طوریش شده؟

سکوت میکند. با صدایی که به زحمت شنیده میشود میگوید: آره... متاسفانه... آره...

می پرسم: کی؟

و قبل از هر توضیحی تقریبا با آشفتگی فریاد میزنم: صبر کن... نگو... یه لحظه صبر کن... بزار نیروهامو جمع کنم که بتونم بشنوم... من بهم ریخته ام...

می گوید: باشه...

چند ثانیه به سکوت میگذرد...

ضربه های قلبم تند میشود. چهره ی تک تک دوستانم و خانواده هایشان مثل یک فیلم روی دور تند از جلو چشمانم میگذرد....

چهره های خندان آنها، حتی عکسهایی که به نظر خودشان بهترین عکسهایشان است و در فیس بوک گذاشته اند،اسامی دوستانم در فون بوک موبایلم ،همه را مرور میکنم...

کدامیک؟

و ذهنم یخ میزند. گلویم تلخ میشود...حالم بد میشود.

دلم میخواهد کسی طوریش نشده باشد. دلم میخواهد همه خوب و خوشبخت و خوشحال باشند درست مثل عکسهایشان...دلم میخواهد همه ی خبر ها خوب باشند.

طاقت کنده شدن یک تکه ی دیگر از خاطراتم را ندارم. طاقت دوباره از دست دادن...

و میدانم یکی نیست... یکی رفته... بدون خداحافظی

یکی، نمی دانم کدامیک، اما یکی را دیگر قرار نیست ببینم... هرگز...

نمیدانم آن یکی که رفته، آخرین باری که دیده امش کی بوده؟ ماه قبل؟ هقته ی قبل؟ دیروز؟

نمیدانم آنکه رفته و الان تن اش سرد است و چشمهایش بسته ، دیروز به چه فکر میکرده، هفته ی بعد قرار بوده کجاها برود ، چه کسانی را ببیند ، با چه کسانی حرف بزند... آخرین نفری که او را رنجانده یا خوشحالش کرده...

بیقرار میشوم... این دلشوره ی لعنتی باید تمام شود....

باید اسمش را بشنوم... اسمی که حالا دیگر یک خاطره است...

بغض میکنم... میگویم: بگو....

و میگوید.

...

و حالا فردا شده ... و من از آنجا برگشته ام به خانه و دارم در دفترچه تلفنم با خودکار قرمز دور اسم یک نفر دیگر را خط میکشم و مینویسم: او هم به دنیای سایه ها پیوست...

و در سکوت فکر میکنم: درگذر زمان یک نفر دیگر هم از جمع دوستانم کم شد. و اینکه این جمع خوب دوستانم ، هر روز دارد کوچک و کوچک تر میشود مرا میترساند...


حالا می فهمم چرا پیرزنها و پیرمردها اینقدر تنهایند....




+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 2:41 AM  توسط شیوا بلوریان  |